همه ي ما در زندگي معمولاً ترانه هايي داشته ايم كه در لحظات دلگير و نفس گير آن ها را زمزمه كرده ايم ، گويا انسان ها به صورت فطري به مناجات ، درد و دل و بازگو كردن گره هاي قلبي خويش گرايش دارند و به ترانه هاي دلتگي خويش دلبسته اند و هيچ چيز اين ميان استوار تر و زيباتر از لالايي هاي مادران سرزمين مادري نبوده است . ترانه هايي كه بعضي هاشان چون مربعي مي مانند كه چهار ضلع سحر انگيز دارند : ضلع اصلي آن كه مناجات مادر در نزد فرزند خويش با خداست و بيان دلتنگي هاي مادرانه در نزد همراز معصوم خويش ، يعني همان فرزندي كه در آغوش گرفته است ، ضلع دوم كه گاهي در ميان مادران رايج بوده است بيان احوالات و مصيبت هاي يكي از بزرگان تاريخ است و گريه در مصيبت آن ها ،كه گويا مادران به خوبي دريافته بودند پرداختن به احولات آن ها بسيار شرافتمندانه تر از پرداخت صرف به حالات شخصي خويشتن است ،او مي دانست كه به زودي نوزاد خويش در جست و جوي الگوي آرماني زندگي اي كه در پيش خواهد داشت بر خواهد آمد.
امام حسين(ع) ، ميرزا كوچي جنگلي ، رئيس علي دلواري ، سياوش شاهنامه و ...از اين قبيل بوده اند. ضلع سوم اين همنفسي دو طرفه شكايت از روزگاران و بدي هايش بوده ، شكايت از تاريكي هاي زمان، از ظلم ها و بيداد ها و از پستي ها و بلندي هاي زمين زندگي و ضلع آخر هم ، محبت و دعايي است كه مادر با شاهد گرفتن خدا بدرقه ي راه فرزندش مي كند و اين دقيقاً يكي از زيباترين داستان هاي عاشقانه اي است كه هر كداممان كم و بيش تجربه اش كرده ايم .
آن ها كه سن و سال بيشتري دارند ، ترانه هاي مادرانه را با زبان هاي محلي شايد به يادگار گرفته اند ، مادران مهربان و درد كشيده ي كرد و گيلك و تالش و خراساني و لر و فارس هر كدام با زبان زيباي خويش ترانه هاي دلتنگي سروده اند ، ترانه هايي كه شيريني آن ها و در عين حال غمي كه با خود به امانت گذاشته اند هيچ گاه از حافظه ي تاريخي مان نخواهد رفت .
و اما گيلان ... سرزمين غم ها ، آرزوها ، مهرباني ها و جنگل و تنهايي است و تمام اين ها را مي شود به نظرم در شخصيت ميرزاي بزرگ گيلان ،ميرزا كوچك يا به قول گيلاني ها "كوچي خان" خلاصه نمود. زندگي ميرزا و فراز و نشيب هايش سينه به سينه در ميان مادران فلات ايران و به ويژه حوزه ي غربي و شمالي آن چرخيده و به فرزندان به امانت رسيده ،نمي دانم تا چه مقدار غير گيلاني ها او را مي شناسند ، اما از دوست مازنداراني ام شنيده بودم كه مادربزرگ كهنسالش نوحه هايي به زبان محلي در سوگ ميرزا مي خوانده است و با آن ها مي گريسته و يا از فرد ديگري شنيده بودم كه بعضي حتي در كردستان عراق هم ميرزا را مي شناسند. ميرزا و دلتنگي هايش عجيب ، دلتنگي هاي من هست ،راستش با ياد ميرزا گريه كرده ام و اشك ريخته ام و درد هاي او و آرزوهايش را دردها و آرزوهاي خود مي دانم ، به خاطر همين است كه لالايي مادرانه ي "الا تي تي " (خورشيد) را دوست دارم و آن را بهانه ي نوشتن اين چند خط قرار داده ام ، شايد كه فرصتي باشد كه با آن روزهاي خوب و پاك دلتنگي ها و حتي كودكي هايمان را مرور كنيم...

بازسازي شده ي اين لالايي و ترانه ي محلي را با صداي استاد ناصر مسعودي و آهنگ سازي جاودانه ي استاد مرتضي حنانه از اين جا (قسمت اول و اصلي اش) و اين جا (قسمت دوم اش) بشنويد.
قسمتي از متن اين شعر با ترجمه ي تحت اللفظي خودم :
الا تي تي بيا بيرون ، ( خورشيد بيرون بيا)
بيا نوكون مي ديله خون (بيا و دلم را غرق در خون نكن)
توو مي ليلي مو تي مجنون ، ( تو ليلاي من هستي و من مجنون تو ام)
هوا ايمشو چي تاريكه ، (هوا امشب چقدر تاريك است)
مي ديل چون رشته باريكه ، (دلم چون رشته اي باريك است)
بوشو آي شو بوشو آي شو! ، (برو اي شب، بر اي شب!)
تي جه ترسه مي ريكه ، ( از تو پسر كوچكم مي ترسد)
ميرزا كي كوچيكه ؟ والله ، (ميرزا كي كوچك است ، اي خدا! )
ميرزا كي خوشگله،والله (ميرزا كه زيباست،اي خدا!)
حالا لالا، حالا لالا...
در ئه دونيا غمي دانم (در اين دنيا غمي دارم)
ز غم چشمه نمي دانم (دقيقاً متوجه نشدم!)
گو آي شو تا سحر با توو ، زاكي جان عالمي دانم ( بگو اي شب تا سحر با تو، فرزندم عالمي دارم)



.jpg)



