تبليغاتX
ميرزا زاكان(گيلكونˇدين،فرهنگ و زوان وسي)

ميرزا زاكان(گيلكونˇدين،فرهنگ و زوان وسي)

فرزندان ميرزا(به خاطر دين ، فرهنگ و زبان گيلك ها)

همه ي ما در زندگي معمولاً ترانه هايي داشته ايم كه در لحظات دلگير  و نفس گير آن ها را زمزمه كرده ايم ، گويا انسان ها  به صورت فطري به مناجات ، درد و دل و بازگو كردن گره هاي قلبي خويش گرايش دارند و به ترانه هاي دلتگي خويش دلبسته اند و هيچ چيز اين ميان استوار تر و زيباتر از لالايي هاي مادران سرزمين مادري نبوده است . ترانه هايي كه بعضي هاشان  چون مربعي مي مانند كه چهار ضلع سحر انگيز دارند : ضلع اصلي آن كه مناجات مادر در نزد فرزند خويش با خداست و بيان دلتنگي هاي مادرانه در نزد همراز معصوم خويش ، يعني همان فرزندي كه در آغوش گرفته است ، ضلع دوم كه گاهي در ميان مادران رايج بوده است بيان احوالات و مصيبت هاي يكي از بزرگان تاريخ است و گريه در مصيبت آن ها ،كه گويا مادران به خوبي دريافته بودند پرداختن به احولات آن ها بسيار شرافتمندانه تر از پرداخت صرف به حالات شخصي خويشتن است ،او مي دانست كه به زودي نوزاد خويش در جست و جوي الگوي آرماني زندگي اي كه در پيش خواهد داشت بر خواهد آمد.

امام حسين(ع) ، ميرزا كوچي جنگلي ، رئيس علي دلواري ، سياوش شاهنامه و ...از اين قبيل بوده اند. ضلع سوم اين همنفسي دو طرفه شكايت از روزگاران و بدي هايش بوده ، شكايت از تاريكي هاي زمان، از ظلم ها و بيداد ها و از پستي ها و بلندي هاي زمين زندگي و ضلع آخر هم ، محبت  و دعايي است كه مادر با شاهد گرفتن خدا بدرقه ي راه فرزندش مي كند و اين دقيقاً يكي از زيباترين داستان هاي عاشقانه اي است كه هر كداممان كم و بيش تجربه اش كرده ايم .

آن ها كه سن و سال بيشتري دارند ، ترانه هاي مادرانه را با زبان هاي محلي شايد به يادگار گرفته اند ، مادران مهربان و درد كشيده ي كرد و گيلك و تالش و خراساني و لر و فارس هر كدام با زبان زيباي خويش ترانه هاي دلتنگي سروده اند ، ترانه هايي كه شيريني آن ها و در عين حال غمي كه با خود به امانت گذاشته اند هيچ گاه از حافظه ي تاريخي مان نخواهد رفت .

و اما گيلان ... سرزمين غم ها ، آرزوها ، مهرباني ها و جنگل و تنهايي است  و تمام اين ها را مي شود به نظرم در شخصيت ميرزاي بزرگ گيلان ،ميرزا كوچك يا به قول گيلاني ها "كوچي خان" خلاصه نمود. زندگي ميرزا و فراز و نشيب هايش سينه به سينه در ميان مادران فلات ايران و به ويژه حوزه ي غربي و شمالي آن  چرخيده و به فرزندان به امانت رسيده ،نمي دانم تا چه مقدار غير گيلاني ها او را مي شناسند ، اما از دوست مازنداراني ام شنيده بودم كه مادربزرگ كهنسالش نوحه هايي به زبان محلي در سوگ ميرزا مي خوانده است و با آن ها مي گريسته و يا از فرد ديگري شنيده بودم كه بعضي حتي در كردستان عراق هم ميرزا را مي شناسند. ميرزا و دلتنگي هايش عجيب ، دلتنگي هاي من هست ،راستش با ياد ميرزا گريه كرده ام و اشك ريخته ام و درد هاي او و آرزوهايش را دردها و آرزوهاي خود مي دانم ، به خاطر همين است كه لالايي مادرانه ي "الا تي تي "   (خورشيد) را دوست دارم و آن را بهانه ي نوشتن اين چند خط قرار داده ام ، شايد كه فرصتي باشد كه با آن روزهاي خوب و پاك دلتنگي ها و حتي كودكي هايمان را مرور كنيم...

بازسازي شده ي اين لالايي و ترانه ي محلي را با صداي استاد ناصر مسعودي و آهنگ سازي جاودانه ي استاد مرتضي حنانه از اين جا (قسمت اول و اصلي اش) و اين جا (قسمت دوم اش) بشنويد.

قسمتي از متن اين شعر با ترجمه ي تحت اللفظي خودم :

الا تي تي بيا بيرون ، ( خورشيد بيرون بيا)

 بيا نوكون مي ديله خون  (بيا و دلم را غرق در خون نكن)

توو مي ليلي مو تي مجنون ، ( تو ليلاي من هستي و من مجنون تو ام)

 هوا ايمشو چي تاريكه ، (هوا امشب چقدر تاريك است)

مي ديل چون رشته باريكه ، (دلم چون رشته اي باريك است)

 بوشو آي شو بوشو آي شو! ، (برو اي شب، بر اي شب!)

تي جه ترسه مي ريكه ، ( از تو پسر كوچكم مي ترسد)

ميرزا كي كوچيكه ؟ والله ، (ميرزا كي كوچك است ، اي خدا! )

ميرزا كي خوشگله،والله  (ميرزا كه زيباست،اي خدا!)

حالا لالا، حالا لالا...

در ئه دونيا غمي دانم  (در اين دنيا غمي دارم)

ز غم چشمه نمي دانم (دقيقاً متوجه  نشدم!)

 

 

گو آي شو تا سحر با توو ، زاكي جان عالمي دانم ( بگو اي شب تا سحر با تو، فرزندم عالمي دارم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 22:57  توسط ميرزا كوچي زاي(محمد حسين.ن)  | 

يادداشتي براي كسي كه دينمان را به او ادا نكرديم:

نمي دانم چرا اين قدر سخت است كه بي صدا بغض كني و فرياد بزني و بي صدا زجر كش بشوي. بي صدا براي كسي گريه كني كه احساس مي كني خيلي ها هستند كه نمي بيننند و شايد مي بينند اما احساس نمي كنند نبودنش را و بوي خوش رداي گيله مردي اش، و نمي شنوند صداي زجه ي زني كه هنوز ميان گرگ و ميش جنگل صداي شيونش به گوش پرندگان خسته از شب هاي تار تاريخ اين مردم به گوش مي رسد. نمي داني كه چه طور بايد بفهماني به اين جماعت رفته در لاك روز مره گي  كه اگر فراموش كنيم مردي و مرداني كه غم و رنج، آشناي قديمي شان بود و صداي مناجات شان پيچيده در بين رطوبت سحرهاي سرد و باراني گيلان ، گوئي كه پسري ناخلفيم ،پشت كرده به روزهاي سخت دست هاي رنجور مادري .

 دست هائي كه قدَر را كنار قضاي تيره ي مردم اين خاك گذاشتند و شعر خواندند و آواز خواندند و نماز خواندند و فرياد كشيدند و آن گاه فريادشان سينه به سينه چرخيد و شد لالائي و آواز مادران سرزمينم و مادر بزرگ دوستم كه هنوز هم براي تو نوحه مي خواند، و پيرزن پير با صفا چقدر بوي تو را مي دهد ، عزيز دلم : ميرزا !

اين روزها كه سالگرد پر كشيدن غريبانه ات هم زمان شده با روزهاي جاودان و پر غربت و زيباي عروج سردار بي سرت : حسين (ع) ، همان كه بارها برايش گريستي ، آن طوري كه گريستن تو را شايد هيچ يك از رعيت هاي مظلوم  نفهميد، بيش تر دلم براي چشمان آبي رنگ گيلاني ات و پاكي و عصمت نگاهت تنگ شده، مي داني كه من و كجا و اربابت حسين (ع) كجا ! پس به پيش تو مي آيم براي اين كه چراغي به دستم بدهي و دستم را بگيري و آرام ببري و بنشاني ام روي  ماشين جاودان زمان: همان روضه هاي آميخته با تراژدي و حماسه و محبت و عشق، و آرام مثل كودكي كه تمناي پدر مي كند روي شانه ي ستبرت بگذاري ام و ببري ام تا حرم و تو سلام بدهي و گريه كني براي غربتت و براي عشقت و براي غربت تكرار نشدني اش، غربت حسين(ع)، و من فقط زل بزنم به چشمان آبي رنجورت و آن كلاه نمدي گيله مردي ، شايد كه به بهانه ي تو و به پاس مرد بودنت ، سرور! خوب و بد را قاطي نگاه كند و نورش به دليل وجود تو به روي ظلمت كده ي قلب جوانِ رنجور گيلك و "كم مسلمان" ايراني بيافتد و كمي...شايد...

هنوز و هر روز شايد، به نوعي صداي حزين و جاودان شده ي  " ناصر مسعودي"  در گوشم مي پيچد  : "چقد جنگلا خوسي؟ ميللت وسي ، خسته نوبوستي؟ مي جان جانانا،تره گمه ميرزا كوچي خانا..."  و من را مي برد در دل يك روايت،  در عمق يك ماجرا، در روي دالان تاريكي در ميان جنگل يخ زده و مردي كه بعد از يارانش تنها و كم نفس تر از گذشته  و ايضاً تنها تر از گذشته و بدون "حشمت" و "گائوك " و "اسماعيل" ، با آن لباس گيله مردي اش قدم روي برفِ سختِ زمستانِ مردم پر فريب روزگار مي گذارد، مردمي كه خيلي هاشان بودند ،ولي خيلي ترهاشان فقط وعده اي بودند براي دل مهربان تو، و نمي دانست كه تنهايش مي گذارند تا گرگ بيايد و در شكل انسان سرش را كه پر بود از افكار روشن و غمي سنگين از تنش جدا كند و تا ابد چراغ كند براي تاريكي ها و شب هاي دلتنگي مردم اين خاك. و سرش را كه باقي تن انسان به بهانه ي اوست از سنگ زيباي وجودش جدا كند و صيقل بدهد و يگانه اش كند، كه گوهر يگانه تر و خالص تر، زيبا تر!

  مي دانم كه اگر هر كس ديگري تو را داشت، برايت بيش تر مي سرود و از تو بيش تر و شايسته تر روايت مي كرد و نقش ها ي بيشتري از تو قلم مي زد و فيلم ها و قصه ها و سرودها مي شد كم ترين مايه براي ارادت به تو ، اما چه كنيم كه مي داني كم بضاعتيم و كم مايه تر از تو!، و گرنه فرق تو با ما چه بود؟!  فرقت چه بود با كساني كه خريده شدند و فريفته شدند و خسته ... اما رويت را بر نگردان از ما عزيز دلم!  ، هنوز "الاتي تي " گل ِ آهنگ ها و آوازهاي دل تنگي من و جوانان گيلاني است، و هنوز جوان اهل فارس و اهل ادب شيرازي  وقتي درباره ي تو از او سوال مي كنم با حالتي عجيب و شوكه شده از سوال من، مي گويد از تو ، كه  گيلاني نيستي ديگر بلكه براي تمام ايراني و برايم مي گويد كه ما اسم شايد مهم ترين خيابان آن جا را به رسم ادب  به نام او يعني تو زده ايم، عزيز دلم!

نمي دانم الان كجا هستي و چگونه ما را يافته اي؟! شايد ما را آن چنان يافتي كه شرمت شد ما را در زمره ي يارانت بداني، دعا مي كنم كه مثل خيلي ديگر از غريب كشته شدگان آزاده ي تاريخ كشورم، مرد 73 ام روايت بزرگ غريب كشي ِ بزرگ آزادگان تاريخ جهان باشي، مرد 73 ام ماجراي كربلا ، مرد 73 امي كه نه توانست استبداد را تحمل كند، نه سازش دين نماهاي دين فروش را و نه توانست آن طرف رداي چپ را بپوشد آن زماني كه فهميد اين چپ خيلي دور است از "راست" آئين غريبش و دينش و فرهنگش و تمام تاريخ سرزمينش مي زند. و هنوز نامه ي معروفت به مديواني را در آرشيو دارم و هنوز دو لبه ي سرخ  راهت را مي بينم كه يك سمتش خط قرمز استبداد بود و سمت ديگرش خط قرمز دين فروشي و دين ستيزي . يك سمتش تن آزادگان را به بند كشيده بودند و سمت ديگر روح آنان را.

مرد 73 ام ! مرد لحظه هاي سخت! مرد لحظه هاي دلتنگي جوانان امروز سرزمينم! اين جا و در آخر اين يادداشت محقرانه آن بيت گيلكي را برايت مي نويسم اما نه به عنوان صرف يك رشتي و يك هم شهري! ،نه به عنوان يك گيلك و نه به عنوان يك گيلاني، از طرف همه ي بچه هاي ايران:

" امان ايراني جغلان، ايسيم تي فرمان، گويي امي جان، ايران تي قوربانا، تره گمه ميرزا كوچي خانا..."

(ما فرزندان ايران ،به فرمان تو هستيم ، به ارزش و مانند جانمان ، ايران به قربانت! تو هستي ميرزا كوچك خان!)

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1390ساعت 21:31  توسط ميرزا كوچي زاي(محمد حسين.ن)  | 



ئگر ئه مردوم ندنيد ،لا ئقل من دنم كي هيچ كس مي ئجدادا منستن تره دوس نشتي! ...


علــــــــــــــــــي!




+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 5:56  توسط ميرزا كوچي زاي(محمد حسين.ن) 


ابتدا نوشت:

1.خوشحالم كه مي بينم حتي مي تواند يك روزنه ي خيلي كوچك براي زنده نگاه داشتن يك فرهنگ و زبان استثنائي و بي نظير به تمام ما اميد بدهد براي اين كه براي يك هدف مشترك دست هم را بگيريم.

2.خوشحال نيستم كه ميراث اجدادم  در حال ابتذال است، زباني كه امروز زبان خنده و دلقك بازي شده است آن هم در استان خودمان! بعد ساير نقاط كشور، از اين مي رنجم كه چرا من به عنوان يك دانشجو در دانشگاه اصلي و مادر استان و به عنوان شاگرد اول! نمي توانم جلوي ديگران به زبان مادري صحبت كنم چون دوست و برخي دوستان هم ولايتي ام زماني كه گيلكي صحبت كردنم را مي بينند قبل از هم كلاسي هاي كرد و ترك و فارسم به من مي خندند...!

3.خوشحالم كه هر روز عده ي بيشتري به "ورگ" سر مي زنند،ورگ براي من در امين حسن پور خلاصه نمي شود ، حتي ايشان را نديده و نمي شناسم كه البته برايم بسيار محترم اند، براي من عقلانيت و تلاش يك جوان گيلاني و تحصيلكرده و دوستانش ستودني است،افرادي كه شايد اختلاف سليقه ي سياسي با آن ها داشته باشم(نه آن طوري كه فكر مي كنيد!) و يا هر اختلاف ديگري.اما همه مي دانيم كه به دنبال چه هستيم و آن هم تلاش براي احياي فرهنگي است كه يكي از پايه هاي اصيل هويتي اجداد مهربانمان بوده است...و برايمان آن چنان مهم نيست كه چند نفر با ما خواهند بود،هر چند كه دوست داريم دوستان جديد را.

4.خوشحال نيستم كه صدا وسيماي گيلان كه از قضا از دوستان و آشنايان آن جا كم مسئوليت ندارند! تبديل به مكاني براي فسيل تر كردن فرهنگ هاي منطقه ي گيلان شده! جائي كه در آن با كمال احترام بايد بگويم روز به روز پسرفت مي كند! و موضوعات تكراري اشان ديگر مثل ديروز من را نمي خنداند،شايد مادر عزيز و مهربانم هنوز دلش به ديدن "عمه جان مشتلق"! و تلار و خاطرات لشت و نشاء خوش باشد،اما براي نسل من اين ها به معناي گيلان نيست،كه اين هست و اين همه نيست!

5.خوشحالم و در عين حال خوشحال نيستم! خوشحالم از اين كه ن‍ژاد و قوم پرست و ناسيوناليسم نيستيم و خوشحال نيستم كه خيلي از ما نسبت به هيچ چيزمان تعصب نداريم و فقط از گيلك بودنمان "بلا مي سر" و "تي جان قوربان" باقي مانده! و به خاطر همين است كه با اين كه گفتن اين كلمات به حيايم ضربه مي زند! بايد بگويم كه بعضي در تهران من را مي بينند و از گيلان به حكايت گلسار رشت مي پردازند و لابد دخترهاي منطقه!...نمي دانم چرا زبان و فرهنگ و دينمان را يك جا داديم كه از انزلي چي بودن "آباي" و از رشت  "دخترانش" و از لاهيجان "دور استخر" و "شيشه گران" و از فومن "كلوچه"اش و از...از گيلان "بلا مي سر" و "تي جان قوربان" را به ما در پايتخت تحويل مي دهند و لابد خيلي فداي سرشان شده ايم و خيلي قربان جانشان رفته ايم و جان و شرافت اجدادي مان را لگدمال كرده ايم ...! و هر كه چاقو كش تر و بي سواد تر و لات تر و ساده تر و بي غيرت تر است مي شود گيلك تر! و هر كه با كلاس تر فارسي حرف مي زند و ادا و اصول مي ريزد و مهندس تر و دكتر تر و با سواد تر! است مي شود غير گيلك تر...شايد حرف هايم تلخ باشد،و مي دانم حكايتم حكايت همه ي مردم گيلان نيست اما اين حكايت از سختي كار در پيش امثال ماست كه بايد هم فرهنگ را و هم زبان را و هم دين را و هم عقلانيت را و هم غيرت و تعصب را يك جا پاسداشت كنيم ! و چه بار سنگيني!

 


ئه روزان روز دینم کز غوصه توو مردندری...

 

 

گیلکیˇ زوان!

آي! گیلکیˇ زوان!

توو فقط بمن،

می وسی نخوان

تی غم وسی،

تی غریبˇ روزگار مئن بخوان

گیلکی زوان!

گورخانه بزه تي زندگانی،

گیلکˇ روزگار دورون

من کورد نوبوم ، تورک نوبوم،عرب نوبوم،فارس نوبوم،

شیعه بوم و گیلک ،

ئیرانی،

شیعه بمنستم ئمما توو کا بوشوئی؟!

گیلکیˇ زوان!

تی جان قوربان!

می ورجه بمن

 توو کی ئه باغَ برگانم نازوک تری

توو کی موحببت ˇزوانی

 

 

توو کی بیشی ئمی هویت ئم تی ئمرا شه

توو بیشی ئمی سادگیان شه

بمن و می ئمرا بخن

بمن کرَ ئو سبزˇ جنگلنا وسی بخن کی تی ئمرا دونیا دورون بموئید و تی ئمرا کرَ خوشانˇ تاریخ و حیات تجروبه بوکیدیدی...

بمن و ئو روستائیˇ زناك وسی بخن

ئو خوجیر ˇروخان بخن کی خو غریبی وسی حیران ، کوهان میانی سرگردان بوسته...

بمن و وارانˇ روزان وسی ئمرا بخن،

بخن گیله مرد وسی ، بخن و بوگو کی گیله مردˇتنهائی درد ئن دیلا رو بمنسته...

بمن و می پیله مار وسی بخن کی ئونا بدبختیانه هیشکی تی منستان نیده...

گیلکی زوان!

می ورجه بمن،

بمن و مرا ئز تی دیل بخن

ئز تی روزگاران

ئز تی زخمان بوگو

ئز ئوو بی مهریان

ئز آقا بزرگان

ئز ئوو مادر بزگان

ئز آقاجان بوگو...

ئز ئوو خوجير مانگه شو(شب مهتاب) مي پيله مارˇ تلار مئني

کا شوئوندری؟

گیلکیˇ زوان!

می ورجه بمن...


 

آخر نوشت:

1.در مورد نگارش زبان گيلكي احساس مي كنم مشكلات و نارسائيهاي زيادي وجود دارد و در تعجبم كه آيا ما يك زبان شناس برجسته نداريم كه كمر به نگارش قواعد دستوري آسان تر و همه گير تر براي گيلكي بكند؟!

2.همان طور كه قبلاً گفتم احساس مي كنم همزه "ئ" براي كلماتي مثل از=ئز و يا  مثلاً ئيران به جاي ايران مناسب تر است و البته "آ" در كلماتي مثل آزادي مي تواند استثناء باشد.

3.يك نكته ي خيلي مهم اين است كه بايد به تلفظ اصلي كلمات در گيلكي احترام بگذاريم و برايشان اصالت قائل شويم،يك مثال رايجش كلمه اي مثل "ديل" است كه حتي از دل در فارسي هم اصيل تر است.

4.ايده ي (شايد قديمي) يك مكان فعلاً مجازي براي همه ي بچه هاي متعهد و در عين حال دلسوز را همين جا مي دهم: منظورم جائي است كه تعداد اعضاي مشخص داشته باشد و در مورد موضوعات و دغدغه هاي مشخص و مشترك بحث كنيم(در عين داشتن وبلاگ ها و سايت هاي شخصي) و بعد آن ها را به صورت موج و حركت هاي هماهنگ و واحد فرهنگي بروز دهيم،مثلاً تصميم بگيريم كه براي اعضا آموزش خط و زبان و اصطلاحات اصيل گيلكي گذاشته شود و يا اين كه در مورد مشكلات فرهنگي شهرهاي استان بحث كنيم و ببينيم كه چه كاري از دستان كوچكمان!بر مي آيد.يك جاي با نشاط و با دغدغه در عين داشتن تمام مشغله هاي درسي و كاري زندگيمان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 2:31  توسط ميرزا كوچي زاي(محمد حسين.ن)  | 

مدت ها بود كه تصميم داشتم در حد توان و اندازه ي خودم براي حفظ و دفاع از ارزش هاي والاي بخش اعظم مردم گيلان و قسمت هائي از استان هاي اطراف كه گيلك محسوب مي شوند كاري كنم و حركتي انجام دهم.

اين حركت از ديدگاه تعصب نيست، و اين بر اساس تعريف من از "گيلك" و معيارم از آن قابل شناسائي است .از نظر من گيلك بودن ناظر به داشتن نژاد گيلكي ‍[؟!] و يا نصب خانوادگي خاص نيست بلكه گيلك كسي است كه بر اساس فرهنگ و مولفه هاي ارزشي فرهنگ گيلكي مثل عادات ديني و پايبندي هاي اخلاقي،رسوم و عادت ها و علي الخصوص زبان گيلكي(چه در درجه ي اول زبان گيلكي كهن مردم گيلان و چه زبان گيلكي دستخورده ي گيلان به خصوص در شهري كه من در آن زندگي مي كنم يعني :رشت و چه زبان فارسي! كه پدر و مادرم با من صحبت كردند و در آن با لهجه ي خاص و استعارات و عبارات و مفاهيم گيلكي و در قالب دستور زبان فارسي! سعي مي كردند كه علي رغم تكلم ميان خود به زبان گيلكي ،بچه ها را به فارسي صحبت كردن عادت بدهند) ،پرورش يافته و بالاتر از آن اين كه به مولفه هاي فرهنگ گيلان از آن جهت كه معتقد به ارزشمند بودن آن هاست عمل مي كند. حتي در نظر من ممكن است يك گيلك داراي پدربزرگ و مادربزرگي غير گيلاني ،مثلاً : ترك، كرد يا انگليسي! بوده باشد اما بر اساس مولفه هاي زندگي و به خصوص ارتباط فرهنگي گيلكي و به خصوص زبان و مثل ها و احساسات زيباي نهفته در آن پرورش يافته است.

ما خودمان را بالاتر از هيچ قوم و فرهنگي نمي دانيم و در عين حال خودمان را پائين تر از هيچ فردي از هيچ قوم و يا فرهنگ ديگر هم نمي دانيم.ما نه مانند برخي از هموطنان ترك و يا مثلاً كردمان به بالاتر بودن زبانمان از تمام زبان هاي دنيا! و لزوم كشيدن حصار فرهنگي و حتي سياسي معتقديم و نه مانند برخي از هم قومي هاي گيلكمان يا علي رغم ميل باطنيم، هم استاني هاي كم غيرتمان به بالاتر بودن برخي فرهنگ ها و زبان ها مثل فارسي تهراني و يا باز گذاشتن درهاي فرهنگي استان تا آن جا كه موجب نابودي زبان مظلوم و فرهنگ والايمان شود و يا در بعد ديني و اخلاقي پشت كردن به رسوم پدرانمان در گيلان مبني بر آزاد انديشي همراه با غيرت كه بر اساس آن زن گيلاني مي توانست با آن لباس رنگارنگ و زيباي روستائي و عفيف به زندگي راحت خود ادامه دهد اما نمي توانست مثل برخي دختران(به خصوص رشتي) با هر وضعي در انظار عمومي ظاهر شود،اين را نه صرفاً بر مبناي دين بلكه بر مبناي تاريخ اخلاقي و پر شكوهمان مي گويم،البته اخلاق تنها حجاب نيست اخلاق شامل پرهيز از زير آب زدن(به بيان عاميانه) ،پرهيز از بي تعصبي كامل نسبت به يك  زبان و فرهنگ مادري،پرهيز از بي تعصبي كامل نسبت به دختران و يا بهتر بگويم خواهران هم قومت،تلاش براي بالا كشيدن هم فرهنگي هايت و هم زبانانت در چارچوب هاي عادلانه و دفاع از شرف و حيثت گيلكي كه تركيبي از آزاد انديشي، مهرباني و غيرت است نيز مي شود.

و چرا ما فرزندان ميرزا (كوچك جنگلي)هستيم؟!

ميرزا بر عكس افرادي چون مرحوم پيشه وري(رئيس فرقه ي دموكرات و تجزيه طلب آذربايجان) و يا قاضي محمد(رئيس كومله ژياني كردستان و شخصيت مذهبي سني كه براي تجزيه ي كردستان و تشكيل دولت خودمختار كرد تلاش كرد) و يا هم عصران غير پايتخت نشين خود متعصب نبود.

ميرزا يكي از پست مدرن هاي ! عصر خود بود البته نه با بار منفي آن،بلكه به تعبير ديگر، شخصيتي بود كه با حفظ اصالت و فرهنگ و زبان خود و استقلال آن  به فرهنگ هاي ديگر(همين آقاي پيشه وري يا خيلي از كردها ابتدا با ميرزا همراه شدند) و مشاركت آن ها در تعالي جوامع انساني و آرمان جهاني معتقد و پايبند بود.

ميرزا دين دار بود و روحاني، اما هيچگاه بسته فكر نمي كرد هميشه سعي در جذب مخالفين و افراد غير ديني با گفت و گوي آزاد و مبتني بر آزاد انديشي و عدالت داشت.

ميرزا مي جنگيد اما در بدترين شرايط هم با اسراء مدارا مي كرد و با گفت و گو! سعي در تغيير تصميم آن ها داشت.جنگ او جنگ خونريزي و تعصب ،جنگ تفكرات فاشيستي عليه تفكرات پادشاهي و آريستوكرات،يا جنگ پان قومي پرشور عليه ناسيونالست هاي فارس و ...نبود.جنگ او جنگ يك فرهنگ آزاد انديش (گيلكي)براي تعالي جامعه ي انساني در بزرگترين وسعت قابل دسترسي بود!

ميرزا اصلاحات ارضي كرد و سعي نمود عدالت را رعايت كند و در بدترين شرايط، اخلاقي عمل كند و هيچگاه دوستان خود را با آن كه فكر مي كرد ممكن است خيانت كنند با صرف داشتن ظن منفي نسبت به آنان نكشت و تنهائي را به استبداد ترجيح داد!

ميرزا تنها بود و ما نيز تنهائيم،او دغدغه ي جهاني و فرهنگي گيلاني داشت ،او دغدغه ي گفت و گو داشت،ميرزا تشنه ي اخلاق و عملكردن ديني بود و به خاطر همين در مقابل تبليغات ضد ديني كمونيست ها در انزلي و ساير نقاط گيلان ايستاد و همزمان تشنه ي آزاد انديشي بود...

ميرزا الحق سردار بي سر جنگل بود و به عقيده ي من، او سرداري از سپاه عاشوراي حسين(ع) بود كه به جاي عراق عرب در گيلان و به جاي عربي به زبان گيلكي حرف مي زد!،دغدغه ها يكسان است :آزاد مردي و دينداري توامان...

تمام تلاشم اين خواهد بود كه در حد وسعم در راه احياي ارزش هاي گيلان مظلوممان تلاش كنم و مي دانم تازه در شروع راه هستم و شايد هستيم،ما نماد بارقه هاي كوچكي از يك جنبش خفته و كم رمق اجتماعي هستيم،و چه ياراني مهربان تر از شما برادران و خواهران هم سن و سال گيلانيم؟! (به خصوص دانشجويان و قشر دانشجوئي گيلان كه بيشترين دغدغه و آگاهي را ميان آنان يافتم)

 

در اين مسير چند نكته ي مهم حائز اهميت است :

1.       بايد سعي كنيم گيلكي بنويسم(در كنار زبان معيار فارسي) و آن را احيا كنيم و براي زبان نوشتاري و احياي لغات كهن اما قابل استفاده هم چاره اي بيانديشيم.( مثلاً من براي شروع كلمات در گيلكي از همزه " ئ "  به جاي الف استفاده مي كنم . مثل ئمي زوان(زبان ما)  به جاي امي زوان.چون به نظر راحت تر تلفظ مي شود.البته " آ "  مثل آزادي مي تواند استثنا باشد.البته كردها در زبان نوشتاريشان حتي آزادي را هم به شكل " ئازادي " مي نويسند البته اين تنها براي شروع كلمه است. يا در مضاف و مضاف اليه  و يا صفت و موصوفي كه در كنار هم قرار مي گيرند از علامت هفت كوچك : " ˇ " به جاي حروف صدادار مثل َ ِ ُ استفاده مي كنيم. مثل : سورخ ˇ گل . چون ممكن است در صورن نگذاشتن هيچ علامتي خواندن آن سخت شود و يا در مقابل استفاده از حروف صدادار ملالت زا باشد.(به توصيه نويسنده ي سايت ورگ،جناب آقاي امين حسن پور)

2.       ارزش هاي اخلاقي و ديني مان را ياد آوري و در حد خود ترويج دهيم.يعني در عين حفظ زبان و رشد اجتماعي و آگاهي اجتماعي اسوه ي اخلاقي و ديني و پاكيزگي(روح و جسم) باشيم،مثل پدرانمان.

3.       سعي كنيم در كنار پست هاي فارسي پست هاي گيلكي هم در وبلاگ يا سايتمان(يا هر جاي ديگر) بگذاريم يا حداقل ترجمه ي آزاد متن فارسيمان يا چكيده ي گيلكي آن را حتما بگذاريم.(چون ترجمه ي تحت اللفظي ملالت زا و وقت تلف كن! است)

4.       تلاش+توكل

 

       خيلي دعا كنيد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 17:17  توسط ميرزا كوچي زاي(محمد حسين.ن)  | 

فارسي:

اين براي شروع است  و گفتن رسمي "تولد"ِ اين جا:



تولدم مبارك!


گيلكي:

ئن شروع وستيه و ئه مكان تولد باد بوئتن :


مي تولوود موبارك!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 17:7  توسط ميرزا كوچي زاي(محمد حسين.ن)