يادداشتي براي كسي كه دينمان را به او ادا نكرديم:
نمي دانم چرا اين قدر سخت است كه بي صدا بغض كني و فرياد بزني و بي صدا زجر كش بشوي. بي صدا براي كسي گريه كني كه احساس مي كني خيلي ها هستند كه نمي بيننند و شايد مي بينند اما احساس نمي كنند نبودنش را و بوي خوش رداي گيله مردي اش، و نمي شنوند صداي زجه ي زني كه هنوز ميان گرگ و ميش جنگل صداي شيونش به گوش پرندگان خسته از شب هاي تار تاريخ اين مردم به گوش مي رسد. نمي داني كه چه طور بايد بفهماني به اين جماعت رفته در لاك روز مره گي كه اگر فراموش كنيم مردي و مرداني كه غم و رنج، آشناي قديمي شان بود و صداي مناجات شان پيچيده در بين رطوبت سحرهاي سرد و باراني گيلان ، گوئي كه پسري ناخلفيم ،پشت كرده به روزهاي سخت دست هاي رنجور مادري .
دست هائي كه قدَر را كنار قضاي تيره ي مردم اين خاك گذاشتند و شعر خواندند و آواز خواندند و نماز خواندند و فرياد كشيدند و آن گاه فريادشان سينه به سينه چرخيد و شد لالائي و آواز مادران سرزمينم و مادر بزرگ دوستم كه هنوز هم براي تو نوحه مي خواند، و پيرزن پير با صفا چقدر بوي تو را مي دهد ، عزيز دلم : ميرزا !

اين روزها كه سالگرد پر كشيدن غريبانه ات هم زمان شده با روزهاي جاودان و پر غربت و زيباي عروج سردار بي سرت : حسين (ع) ، همان كه بارها برايش گريستي ، آن طوري كه گريستن تو را شايد هيچ يك از رعيت هاي مظلوم نفهميد، بيش تر دلم براي چشمان آبي رنگ گيلاني ات و پاكي و عصمت نگاهت تنگ شده، مي داني كه من و كجا و اربابت حسين (ع) كجا ! پس به پيش تو مي آيم براي اين كه چراغي به دستم بدهي و دستم را بگيري و آرام ببري و بنشاني ام روي ماشين جاودان زمان: همان روضه هاي آميخته با تراژدي و حماسه و محبت و عشق، و آرام مثل كودكي كه تمناي پدر مي كند روي شانه ي ستبرت بگذاري ام و ببري ام تا حرم و تو سلام بدهي و گريه كني براي غربتت و براي عشقت و براي غربت تكرار نشدني اش، غربت حسين(ع)، و من فقط زل بزنم به چشمان آبي رنجورت و آن كلاه نمدي گيله مردي ، شايد كه به بهانه ي تو و به پاس مرد بودنت ، سرور! خوب و بد را قاطي نگاه كند و نورش به دليل وجود تو به روي ظلمت كده ي قلب جوانِ رنجور گيلك و "كم مسلمان" ايراني بيافتد و كمي...شايد...
هنوز و هر روز شايد، به نوعي صداي حزين و جاودان شده ي " ناصر مسعودي" در گوشم مي پيچد : "چقد جنگلا خوسي؟ ميللت وسي ، خسته نوبوستي؟ مي جان جانانا،تره گمه ميرزا كوچي خانا..." و من را مي برد در دل يك روايت، در عمق يك ماجرا، در روي دالان تاريكي در ميان جنگل يخ زده و مردي كه بعد از يارانش تنها و كم نفس تر از گذشته و ايضاً تنها تر از گذشته و بدون "حشمت" و "گائوك " و "اسماعيل" ، با آن لباس گيله مردي اش قدم روي برفِ سختِ زمستانِ مردم پر فريب روزگار مي گذارد، مردمي كه خيلي هاشان بودند ،ولي خيلي ترهاشان فقط وعده اي بودند براي دل مهربان تو، و نمي دانست كه تنهايش مي گذارند تا گرگ بيايد و در شكل انسان سرش را كه پر بود از افكار روشن و غمي سنگين از تنش جدا كند و تا ابد چراغ كند براي تاريكي ها و شب هاي دلتنگي مردم اين خاك. و سرش را كه باقي تن انسان به بهانه ي اوست از سنگ زيباي وجودش جدا كند و صيقل بدهد و يگانه اش كند، كه گوهر يگانه تر و خالص تر، زيبا تر!
مي دانم كه اگر هر كس ديگري تو را داشت، برايت بيش تر مي سرود و از تو بيش تر و شايسته تر روايت مي كرد و نقش ها ي بيشتري از تو قلم مي زد و فيلم ها و قصه ها و سرودها مي شد كم ترين مايه براي ارادت به تو ، اما چه كنيم كه مي داني كم بضاعتيم و كم مايه تر از تو!، و گرنه فرق تو با ما چه بود؟! فرقت چه بود با كساني كه خريده شدند و فريفته شدند و خسته ... اما رويت را بر نگردان از ما عزيز دلم! ، هنوز "الاتي تي " گل ِ آهنگ ها و آوازهاي دل تنگي من و جوانان گيلاني است، و هنوز جوان اهل فارس و اهل ادب شيرازي وقتي درباره ي تو از او سوال مي كنم با حالتي عجيب و شوكه شده از سوال من، مي گويد از تو ، كه گيلاني نيستي ديگر بلكه براي تمام ايراني و برايم مي گويد كه ما اسم شايد مهم ترين خيابان آن جا را به رسم ادب به نام او يعني تو زده ايم، عزيز دلم!
نمي دانم الان كجا هستي و چگونه ما را يافته اي؟! شايد ما را آن چنان يافتي كه شرمت شد ما را در زمره ي يارانت بداني، دعا مي كنم كه مثل خيلي ديگر از غريب كشته شدگان آزاده ي تاريخ كشورم، مرد 73 ام روايت بزرگ غريب كشي ِ بزرگ آزادگان تاريخ جهان باشي، مرد 73 ام ماجراي كربلا ، مرد 73 امي كه نه توانست استبداد را تحمل كند، نه سازش دين نماهاي دين فروش را و نه توانست آن طرف رداي چپ را بپوشد آن زماني كه فهميد اين چپ خيلي دور است از "راست" آئين غريبش و دينش و فرهنگش و تمام تاريخ سرزمينش مي زند. و هنوز نامه ي معروفت به مديواني را در آرشيو دارم و هنوز دو لبه ي سرخ راهت را مي بينم كه يك سمتش خط قرمز استبداد بود و سمت ديگرش خط قرمز دين فروشي و دين ستيزي . يك سمتش تن آزادگان را به بند كشيده بودند و سمت ديگر روح آنان را.
مرد 73 ام ! مرد لحظه هاي سخت! مرد لحظه هاي دلتنگي جوانان امروز سرزمينم! اين جا و در آخر اين يادداشت محقرانه آن بيت گيلكي را برايت مي نويسم اما نه به عنوان صرف يك رشتي و يك هم شهري! ،نه به عنوان يك گيلك و نه به عنوان يك گيلاني، از طرف همه ي بچه هاي ايران:
" امان ايراني جغلان، ايسيم تي فرمان، گويي امي جان، ايران تي قوربانا، تره گمه ميرزا كوچي خانا..."
(ما فرزندان ايران ،به فرمان تو هستيم ، به ارزش و مانند جانمان ، ايران به قربانت! تو هستي ميرزا كوچك خان!)
